 تغییر ناگهانی قالب وبلاگ
سلام دوستان
هم اکنون متوجه شدم قالب وبلاگ به طور کاملا ناگهانی و بدون هیچگونه اطلاع رسانی از طرف بلاگفا به حالت پیشفرض تبدیل گردیده است.
دوستان بازدیدکننده توجه داشته باشند برای مشاهده برخی از صفحات وبلاگ که در قالب اختصاصی وجود داشت و هم اکنون قابل نمایش نیستند ممکن است با مشکل مواجه شوند.
این آدرس ها رو به صورت موقتی در این مطلب قرار میدهم:
قالب های ساخته شده توسط نوک تیز
بخش رمان و داستان های فارسی
نوشته شده توسط حسین |
 رمان دا بخش اول فصل سوم قسمت اول
به گمرک خرمشهر که رسیدیمٰ دیگر غروب شده بود و اذان می دادند. دایی حسینی آمده بود دنبالمان تا کارهای مربوط به گمرک را انجام بدهیم و از بازرسی ها عبور کنیم کمی معطّل شدیم. بیرون گمرک بابا منتظرمان بود. ماه ها می شد همدیگر را ندیده بودیم. اوّل که چشم مان به او افتاد، یک مقدار غریبی کردیم. امّا بعد به طرفش رفتیم. بابا در حالی که اشک می ریخت، ما را بغل کرد و بوسید.تکتکمان را نوازش کرد. همه خوشحال بودیم. بعد راه افتادیم که با دایی حسینی برویم خانهشان. توی راه بابا پولهای دو فِلسی و پنج فِلسی1 را که پاپا بهمان داده بود، با پولهای ایرانی عوض کرد و گفت:«این پولها اینجا ارزشی ندارد.»
بقیه در ادامه مطلب برچسبها: دا, رمان, داستان, فارسی, رمان فارسی, نوک تیز, 8 سال, دفاع مقدس, جنگ تحمیلیادامه مطلب
نوشته شده توسط حسین |
 داستان موج ربا - قسمت هفتم - قسمت آخر
بعد از کمی تأمل و در حالی که نمی توانستم تعجب خود را پنهان کنم، گفتم:
"نه. من از کجا باید بدانم. من که علم غیب ندارم."
"درست است! نه شما علم غیب ندارید و نه ما. اما هر دو عقل داریم و می توانیم درامور حرفهای مدیر باشیم و مدبر."
حرفش را قطع کردم و پرسیدم:
بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسین |
 داستان موج ربا - قسمت ششم
آنچه را که می شنیدم، باور نمی کردم. اما واقعیت داشت. سیدی حاوی مکالمات ضبط شدهٔ یکی از جلساتی بود که در خصوص نهایی کردن خرید قطعات یدکی از شرکت خارجی بود. مربوط به دو ماه پیش می شد. صدا شفاف بود و صحبت های تمام افراد به خوبی شنیده میشد. به یاد ندارم چنین جلساتی را ضبط کرده باشیم. به فکرم رسید که شاید خود حفاظت جلسه را ضبط کرده و اکنون به خاطر مچگیری برای من پخش میکند. از این رو به خود نهیب زدم که همایی حواست جمع باشد. خود را نباز. معلوم نیست قضیه چیست. این که محتویات جلسه ضبط شده، چه ارتباطی به تو دارد. چرا باید این حفاظتی تو را عامل بیگانه خطاب کند. گوشی را از روی گوشم برداشتم و طلبکارانه گفتم:
بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسین |
 داستان موج ربا - قسمت پنجم
فردای آن روز آقای همایی با عجله وارد یگان می شود. ساعت 8 صبح جلسه دارد. موضوع جلسه، نهایی کردن خرید قطعات یدکی نظامی است. جلسه سرّی و موضوع آن بسیار مهم است. از این رو آقای همایی مثل همیشه قبل از ورود به جلسه تلفن همراه خود را خاموش می کند، آن را در جیب می گذارد و به سرعت وارد جلسه می شود.
بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب
نوشته شده توسط حسین |
|